روزی یک قندان مسی در دوران قاجار و در پایتخت ایران، تهران، توسط صنعتگری ماهر ساخته شد.
او در دوران اول ساخته شدنش یکی از زیباترین اشیای منزل یک تاجر ثروتمند بود که در میهمانی ها توسط قندهای شیرین و معطر پر می شد و در برابر میهمانان عشوه گری می کرد. اما با گذشت سالها کم کم قندان مسی زیبا با پُر شدن خانه از اشیای دیگر به فراموشی سپرده شد و روزی نیز با دیگر اشیای قدیمی و از یاد رفته به یک سمساری فروخته شد.
اگرچه قندان منقوش هنوز جلوه گری منحصربفردی داشت اما تغییر زمانه از اصالت داشتن به مصرف گرایی او را گوشه نشین کرد.
در زمانه ی جدید قندان های چینی و پلاستیکی به وفور یافت می شدند و دیگر قندانی که ماه ها برای ساخت آن به زیباترین شکل ممکن وقت صرف شده بود برای کسی جذابیتی نداشت.
قندان به قیمت های ارزان از فروشگاهی به فروشگاه دیگر منتقل می شد تا یک روز ناگهان چشمان مرد جوانی بر روی او ثابت ماند. مرد جوان آنچنان به قندان نگاه می کرد که گویی معشوق خود را یافته و در یک نگاه عاشق شده.
او به داخل مغازه رفت و به فروشنده پیر و فرتوت گفت که آیا می تواند قندان را از نزدیک ببیند. فروشنده که متوجه ذوق زدگی مرد جوان شده بود قندان را به او داد و یادآوری کرد که از اصل بودن این قندان مطمئن نیست.
اما مرد جوان آنچه را که می خواست یافته بود. او در نگاه اول اصالت را در قندان دیده و می دانست این همان هدیه ای است که برای پدر فرهیخته اش می خواهد.
جوان با شوق فراوان قندان را خریداری کرد و در تولد پدر هدیه ای فاخر را به او تقدیم کرد. حال قندان بعد از سالها دوباره گل سرسبد اتاق مردی فرهیخته شده بود که حافظ می خواند و با شوقی وافر دهانش را با قندهای درون قندان شیرین می کرد.